دریای نور

حقیقت کربلا
نویسنده : t.rohisar - ساعت ٦:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٦
 

در عاشورا دو گروه در مقابل هم ایستادند و جنگیدند. شما اگر نگاه بی طرفانه ای داشته باشید (یعنی بدون اینکه حق و حقیقت بودن یاران امام حسین علیه السلام و باطل محض بودن سپاه یزید را مد نظر بگیرید) می بینید که..


 

نویسنده: عبدالحسین - خسروپناه

 

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

 

در عاشورا دو گروه در مقابل هم ایستادند و جنگیدند. شما اگر نگاه بی طرفانه ای داشته باشید (یعنی بدون اینکه حق و حقیقت بودن یاران امام حسین علیه السلام و باطل محض بودن سپاه یزید را مد نظر بگیرید) می بینید که هر دو گروه ، نهایت سعی و تلاش خود را برای دست یابی به پیروزی در این جنگ بکار برده اند.

پیش از آغاز جنگ و درگیری آغاز شد ، هر دو گروه  مصمم بودند که نسبت به اهداف خود یک قدم کوتاه نیایند. نه عمر سعد و شمر و ابن زیاد حاضر بودند که از اهداف خودشان یک قدم عقب نشینی کنند و نه حسین بن علی علیه السلام و اصحابش.

هنگامی هم که درگیری شروع شد ، این دو گروه با تمام امکانات و توان خود با هم جنگیدند. به راستی علت این درگیری سخت ، جدی و پر تنش  چه بود ؟

این سوال را همه شنیده اید ، بنابراین سوال جدیدی نیست . کمااینکه بسیاری از نویسندگان و خطبا این پرسش را از زوایای مختلف بررسی کرده اند و پاسخ داده اند.به نظر بنده یک عامل اسا سی در هر دو سوی این جریان وجود داشت که موجب این درگیری شد و آن "عشق" بود. هر دو طرف به هدف و غایتی که داشتند عشق می ورزیدند و لذا حاضر نبودند از اهداف خود  دست بکشند.در میان اصحاب و یاران امام حسین علیه السلام نشانه های عشق فراوان است. عشق الهی امام حسین و قمر بنی هاشم و قاسم بن الحسن نیازی به استدلال ندارد. زهیر نیز که عثمانی مذهب بود و از حضرت می گریخت تا ندای حضرت را نشنود ، آن هنگام که دید امام تنهاست به قافله حضرت پیوست و تا آخرین نفس جنگید و شهید شد.

آن مادری هم که شوهرش را از دست داده بود رو به نوجوان خود می کند و او را به جنگ می فرستد, وقتی این نوجوان شهید می شود سرش را از تن جدا نموده و جلوی مادر می اندازند. مادر سر بریده فرزند را برداشته و بسوی دشمن پرتاب می کند, که:“ امانتی که به پدر بازگردانده ام, پس نخواهم گرفت.“ چه عاملی به غیر از عشق می تواند این صحنه ها را  بیافریند؟

عامل این رشادت های  نامتناهی چه چیزی است به غیر از عشق ؟

التبه در آن سو هم کسانی بودند که اگر بی طرفانه نگاه کنیم مردانه جنگیدند. اگر حسین بن علی علیه السلام و یارانش از هیچ رشادتی فروگذار نکردند, طرف مقابل هم در راه هدف خود از هیچ جنایت و قساوتی فروگذار نکرد. حتی هنگامی که تمام اصحاب حسین علیه السلام را سر بریدند و  بدنها را تکه تکه کردند , عمر سعد گفت: “چه کسانی حاضرند  بر این بندهای تکه تکه اسب برانند؟

پس از آن به این هم اکتفا نکردند و هنگامی که جنگ تمام شد ، خیمه ها را آتش زدند وبه اسرا تازیانه زدند و به این فجایع هم افتخار کردند.هنگامی که حضرت علی اکبر به میدان رفت و هماورد طلبید. یکی از فرماندهان سپاه عمر سعد گفت که در شان من نیست که با او بجنگم. لذا یکی از فرزندان خود را به میدان فرستاد, وقتی فرزند  اول بدست توانای علی اکبر به خاک افتاد فرزند دوم خود را به میدان فرستاد و بعد از کشته شدن او نیز فرزند دیگر خود را راهی میدان کرد تا سرانجام خود به میدان آمد و غرض اینکه تنها این نبود که حسین بن علی علیه السلام فرزندانش را از دست بدهد, آنها هم فرزندان خود را در این قضیه فدا کردند. سّر این قضیه چه بود؟

محققان و نویسندگان بسیاری در این زمینه تالیفاتی دارند و عوامل مختلفی را معرفی کرده اند. برخی عامل دین را عامل اصلی دانسته اند, یعنی بی دینی یک طرف و دینداری طرف دیگر بود که این و طایفه را به جنگ با هم واداشت. اما به نظر من عامل واحدی در هر دو طایفه وجودداشت که بواسطه این عامل مشترک بود که درگیری رخ داد و آن عامل واحد, عشق است.

ابتدا می بایست مقداری در باب ماهیت عشق توضیح دهم هر چند که همه شما آنرا به علم حضوری درک کرده اید. یعنی از درون خود و بدون اینکه احتیاج به تعریف و توضیح داشته باشد آنرا احساس کرده اید, برخی امور است که قابل توصیف نیستند, باید آنها را بی واسطه احساس کرد تا فهمید چیست, هر چقدر هم که بخواهیم درباره اش توضیح دهیم که چنین و چنان است باز فایده ای ندارد. مثلاً گرسنگی را برای ما وصف کنند اما   باز تا درد آن را احساس نکرده باشیم سودی ندارد. حقیقت عشق و محبت هم این گونه است. در مقابل برخی مسائل را می توان بدون تجربه قبلی آنها, و تنها با توصیف آنها فهیمد. ریاضی و فیزیک را لازم نیست مستقیماً امتحان کنیم بلکه استاد هم می تواند آنها را به ما آموزش دهد و این مسائل را می توان بصورت ذهنی نیز پیگیری کرد.اما عشق و محبت اینگونه نیستند و باید آنها را تجربه کرد تا فهمیده شوند. عشق یک حقیقت وجدانی است که عبارت است از اغراق در محبت. پس هر عشقی از صنف محبت است ولی هر محبتی را نمی توان از جنس عشق دانست بلکه تنها آن حد نهایت محبت را عشق می گویند.

عشق همیشه متعلق به چیزی است و عاشق همیشه معشوق و مطلوبی را می جوید. پس خود عشق هیچ گاه هدف نیست. عشق وسیله ای است  که عاشق از آن استفاده می نماید تا به مطلوب حقیقی  اش برسد, حال این متعلق عشق ممکن است امور مختلفی باشد و شخص ممکن است عاشق موضوعات مختلفی شده باشد. برخی عاشق شخص دیگری می شوند برخی عاشق مقام و ریاست و قدرت و برخی عشاق سنن و عادات خاصی هستند. اینها عشق به امور باطل و زودگذرند. اما متعلق عشق می تواند امور ثابت لایتغیر دائمی باشد. برخی ها گمان می برند که واژه عشق در باب حب خدا استعمال نمی شود "فلایستعمل فی حبه سبحانه" ولی این غلط است و عشق می تواند به خداوند نیز تعلق  گیرد و همان گونه که در باب غیر خدا نیز بکار می رود. البته عرفاء مطلبی را عنوان نموده اند که بعداً می بایست آن را توضیح دهم. آنها گفته اند که اگر متعلق عشق غیر خدا باشد این عشق کاذب است. عشق کاذب یعنی عشق دروغی این را الگو بپذیریم دیگر نخواهیم توانست بگوئیم که عشق هم می تواند متعلق به باطل باشد و غیر خدا و هم متعلق به امور حقند.

آنچه تاکنون گفتیم معنای لغوی عشق بود اما حقیقت عشق با این لغات قابل معنی کردن نیست. حقیقت عشق با آثاری که همه شما بالوجدان درک کرده اید روشن می شود. یکی از آثار عشق این است که عاشق تمام کمالاتی را که دارد به معشوق نسبت می دهد, یعنی نه تنها معشوق را دارای کمالات مختلف و فراوان می داند بلکه کمالات خودش را نیز به معشوق نسبت می نماید. اگر این ویژگی نباشد, دیگر آن حالت عشق نیست, ممکن  است محبت باشد, مثلاً ممکن است شما نسبت به شخصی محبت پیدا کنید منتهی این محبت است نه عشق, اگر محبت به مرحله افراط و نهایتش برسد نه تنها معشوق را صاحب کمال می داند و مستجمع صفات عالی و کامل می شناسد, بلکه کمالات خود را نیز به او منتسب می کند. فرازی از دعای عرفه سید الشهداء را نقل می کنم, ببینید که وقتی حضرت با خدای خود صحبت می کند, تمام کمالات را به او نسبت می دهد و می فرماید: یا مولای! انت الذی مننت. انت الذی افضلت. انت الذی اکملت. انت الذی رزقت. انت الذی وفقت انت الذی اعطیت. تویی که احساس می کنی. تویی که نعمت می دهی, تویی که نیکویی می بخشی, تویی که لطف می کنی, یعنی تمام کمالات را به خدا نسبت می دهد, این نشانه آن است که او عاشق است.

وقتی تمام کمالات را به معشوق نسبت داد, نتیجه اش این است که تمام این عالم را مظهر آن معشوق می بیند, یعنی هر کس که کمالی ببیند در آن  کمال معشوق را خواهد دید. لذا هیچ گاه عاشق در جای خاصی دنبال معشوق نمی گردد, مثلاً کسی که عاشق خداست دنبال خدا نمی گردد, به یک لیوان هم که نگاه کند یاد خدا می افتد.

مرحوم الهی قمشه ای یکی از بزرگان فلسفه و عرفان بودند که حضرت آقای جوادی آملی از شاگردان ایشان است. ایشان چند سالی را در دانشگاه تهران تدریس می کردند و گاهی اوقات به باغ یکی از دوستان خود می رفتند و از آنجا زنگ می زدند و به دانشجویان می گفتند که برای درس فلسفه و عرفان به آن باغ بیایند. یکی از دانشجویان نقل می کند که ما به باغ رفتیم و دیدیم که استاد الهی قمشه ای یک دسته گل را در آغوش گرفته است و سر خود را در میان گلها قرار داده و زار زار گریه می کند و تا یکساعت حرف می زند. مثل یک عاشق که معشوق را در آغوش گرفته باشد. می گوید یا رب یا الهی. او در زیبائی گل جمال الهی را می دید. حتی آنجا هم که کمال و جمالی برای ما عادی و تکراریست باز عاشق آن کمال را, کمال معشوق می بیند و لذا تمام عالم را که جز کمال نیست مظهر معشوق می یابد. لذا هیچ موقع معشوق را در جای بخصوصی جستجو نمی کند. زمین و آسمان را هم  که می بیند به یاد معشوق می افتد.

به دریا بنگرم دریا تو بینم                                         به صحرا بنگرم صحرا تو بینم

هر جا که سفر کردم تو همسفرم بودی                      در هر طرفی رفتم تو راهبرم بودی

با هر که سخن گفتم پاسخ زتو بشنودم                     در هر که نظر کردم تو در نظرم بودی

آواز چو می خواندم سوز تو به سازم بود                     پرواز چو می کردم تو بال و پرم بودی

بعضی از بزرگان وقتی که این حقیقت عشق را نسبت به خدا پیدا می کردند تمام شب و روزشان انس با خدا بود. یکی از اصحاب رسول خدا (ص) که این حالت از عشق را درک کرده بود شخصی است به نام حارث که از اهل صفّه(1) بود, این روایت را مرحوم کلینی در جلد دوم کافی در باره حقیقت ایمان و یقین نقل کرده است که پیامبر یکروز صبح برای نماز وارد مسجد شد و نگاهش به حارث افتاد که رنگ صورتش پریده و جسمش نحیف شده بود و چشمانش گود افتاده بود. حضرت رسول (ص) از او پرسید که حالت چگونه است؟ جواب داد که اصبحت موقناً یعنی که  به درجه یقین نائل گشته ام. حضرت تعجب کرد و پرسید نشانه یقین تو چیست؟ گفت: یقین مرا مجزون ساخته و موجب شب زنده داری ام شده است. دیگر به دنیا دلبستگی ندارم زیرا که می دانم که دنیا فانی است. آنقدر این حزن و شب زنده داری و بی رغبتی از دنیا در وجود من باز کرده است که عرش خدا را عاشقانه می بینم و می بینم که انسان و خلائق جمع شده اند تا حساب و کتاب پس بدهند و من هم در میان آنان ام. می بینم که انسانها گرفتار عذاب اند و من صوت جهنمیان را می شنوم حضرت رو به اصحاب کرده و فرمود: هذا عبد نور الله قلبه بالایمان. این بنده ای است که خدا نور ایمان را در او تابانده است. سپس به جوان گفت: تا می توانی در این حالت بمان. زیرا رسیدن به این حالت یک ارزشی دارد و ماندن در آن حالت ارزش بالاتری. جوان به پیامبر گفت: مرا دعا کن! تا من در رکاب تو به شهادت برسم. که این دعای او هم مستجاب شد.

نمونه دیگر غلام سیاهی است که در خدمت اباعبدالله بوده و در کربلا هم آن حضرت را رها نکرد. بدن این غلام بوی نامطبوعی داشت. در روز عاشورا از اباعبدالله اذن گرفت و به میدان جنگ رفت و به شهادت رسید و او جز کسانی بود که حسین بن علی علیه السلام بر سر بالینش رفت و دعا کرد که از بدن او بوی خوش بلند شود. سه روز بعد از عاشورا که گروهی برای به خاک سپردن اجساد مطهر شهداء کربلا آمدند, جسم این غلام را که برداشتند دیدند که بوی معطری از بدن جوان می آید در حالیکه سه روز و سه شب بدن او دفن نشده بود. این عشق است که یک غلام سیاه را به این درجه می رساند. مصائبی نیز که حضرت زینب (س) بعد از شهادت حسین علیه السلام متحمل شد. مصائب بعد از شهادت سید الشهدا خیلی سخت تر بود. این جمله معروف را زینب (س) در لحظاتی که در نهایت مصائب است می گوید که ما رایت الا جمیلاً, جز زیبائی هیچ ندیدم. زینب علیهماالسلام عاشق خدا بود و در راه معشوق هر مصیبتی برایش زیباست. هر چه عشق بالاتر باشد تحمل و صبر هم بالاتر و باشکوه تر می شود.

آنهایی هم که در مقابل کاروان حسین علیه السلام ایستادند عاشق بودند اما عاشق چه چیزی؟ متعلق آنها, عشق به مال دنیا بود, عشق به افتراء داشتند, عشق به غنائم جنگی, عشق به تمجید. بنابراین همه عاشق بودند.

گفتیم چون عاشق نهایت افراط در محبت است انسان هر چیز را برای معشوق خود می خواهد, آن وقت حتی اگر متعلق عشق به طور عادی یک وسیله باشد, یک ابزار برای هدف گیری باشد, برای عاشق آن هدف نهایی می شود.

قبلاً عرض کردم که عرفاء می گویند که عشق یا حقیقی است یا مجازی. توجه داشته باشید که این مجازی و حقیقی وصف عشق نیست چون عشق یعنی افراط در محبت و شخص عاشق هر چیزی هم که باشد این حالات در او واقعی است و او واقعاً در خود کشش و جذبه بسوی آن مشعوق را احساس می کند. پس این مجازی و حقیقی بودن که عرفاء می گویند مربوط به عشق است. یعنی اینکه اگر معشوق یک امر زودگذر, باطل و مجازی باشد آن عشق مجازی است ولی اگر متعلق به امری ثابت و دائمی باشد, این عشق حقیقی است.

پس اگر بخواهیم صحنه کربلا را اعم از حسین و حسینیان و یزید و یزیدیان بفهمیم, باید عشق را خوب فهمیده باشیم. کربلا صحنه برخورد و مقابله دو عشق است, دو گروه که هر یک به امری عشق می ورزیدند, دو امری که با هم قابل جمع نبودند, یک طرف ابن سعد و شمر و سپاه یزید بودند که به دنیا و ثروت و مقام عشق داشتند و طرف دیگر امام حسین علیه السلام و یارانش بودند که در عشق خدا محو شده بودند. این دو گروه در کربلاء به نقطه ای رسیدند که دیگر نمی توانستند از کنار هم بگذرند و نسبت به هم بی تفاوت باشند. یزید امام را مزاحم رسیدن به هوا و هوس خود می دید و امام نیز حکومت اموی را خلاف خواست الهی می دانست. هر دو گروه عاشق بودند و حاضر بودند که برای رسیدن به آنچه به آن عشق می ورزیدند هر کاری بکنند, یاران حسین (ع) از هیچ فداکاری و جانفشانی فروگذار نکردند و لشکر یزید هم از هیچ جنایت و قساوتی نگذشتند. البته در این ماجرا یک عده ای هم بودند که عاشق نبودند. شب عاشورا عده ای از کاروان حسینی فرار کردند و در سپاه شام هم عده ای بودند که از جنگ می گریختند. از اینان که بگذریم عده ای بودند که تمام توانائی های خود را برای جنگ می گذاشتند. اینها کسانی بودند که نسبت به متعلقی که عشقشان بود عاشق بودند. بنابراین عشاق بین نیل رسیدن به معشوق و مصلحت و عافیت خود, هرگز عافیت را نمی پسندد. اگر ما از کنار ظلم و پایمال شدن حقیقت و انسانیت می گذریم و منافع و مصلحت شخصی خود را انتخاب می کنیم به خاطر این است که عاشق نیستیم.

حضرت دور تا دور خیمه ها, خندقی حفر کرد و آنرا با هیزم پر کرد به طوری که فقط از یک طرف امکان نزدیک شدن به خیمه ها وجود داشت, صبح عاشورا که جنگ شروع شد آنها این خندق را آتش زدند و لذا شمر که فرمانده پیاده نظام بود می خواست از پشت به آنها حمله کند, وقتی که آشت را دید ناراحت شد, در جلو امام حسین بودند و بقیه نگهبانان خیمه ها بودند, شمر دید که از پشت نمی تواند حمله کند عصبانی شد و فریاد زد و رو به امام گفت: هنوز از دنیا نرفته ای آتش جهنم را برای خودت درست کرده ای. امام هم در جواب گفت که آتش جهنم سزاوار توست.

منظور اینکه امام در واقع این وضعیت نظامی را برای خودش ترتیب داد و تقسیم بندی نظامی برای خود درست کرد همین سبب شد که تا حتی ظهر عاشورا هنوز یک نفر از بنی هاشم شهید نشود البته از اصحاب و یاران ایشان جمعی شهید شده بودند. یعنی این نبود که با رشادت بجنگند و به شهادت برسند, نه امام از فکر نظامی هم استفاده می کرد. من اینرا در جمع فرماندهان سپاه توضیح دادم که نحوه عملیاتی که حضرت در روز عاشورا انجام می داد چگونه بود. یعنی اینگونه نیست که کسی که عاشق شد دیگر از فکر و علم استفاده نکند, بلکه برعکس کسی که عاشق راهی است که می رود می بایست از دیگران قوی تر و محکم تر حرکت کند زیرا انگیزه بسیار قوی تری برای رسیدن به هدف دارد. البته اینکه در راه عشق شهادت هم وجود دارد به خاطر این است که افراد غیر عاشق وقتی به مانعی برخورد کنند راهشان را کج می کنند و دیگر سراغ هدف نمی روند و زود عرصه را خالی می کنند اما فرد عاشق از ناملایمات نمی هراسد و در راه وصال به معشوق سختی ها را تحمل می کند و از تهدیدها و زورگویی ها ترس به خود راه نمی دهد و بالاخره کار به جایی می رسد که سر در راه عشق نثار می کند. پس عشق مربوط به انگیزه است و هدف را مشخص می کند و عقل وسیله و امکانات را مشخص می کند و نباید پنداشت که اینها با هم تضاد دارند, اگر عشق حقیقی باشد هم به کمال خود عقل می رسد.


پاورقی:

1-صفّه به سکویی می گفتند که کنار مسجد پیامبر قرار داشت و گورهی از مسلمین فقیه که جایی برای زندگی نداشتند در آنجا مسکن داشتند

 


 
comment نظرات ()